تبليغاتX
دبستان زنده یاد فتحی باغبادران

دوشنبه نهم اردیبهشت 1387

بچه ها اردو - اردو - اردو

با تصویب شورای مدرسه و با پیشنهاد انجمن اولیا و مربیان مدرسه اردوی دانش اموزی برای دانش اموزان پایه اول تا سوم روز چهارشنبه ۱۱/۲/۸۷ در محل مجموعه فرهنگی تفریحی شاهخراسان برگزار می شود .

نوشته شده توسط عبدالهی در 18:13 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386

باز هم افتخاری دیگر

با سلام

کسب مقام دوم مسابقات شطرنج منطقه توسط دانش آموز خوب کلاس چهارم دبستان زنده یاد فتحی آقای محمد حسین کاویانی را به ایشان و خانواده محترمشان و تمامی دانش آموزان و کارکنان دبستان تبریک می گوییم در ضمن یک تشکر ویژه هم از جناب آقای حمید الوندی معلم محترم پایه چهارم که زحمت آماده سازی دانش آموزان بر عهده این عزیز بود .  

نوشته شده توسط عبدالهی در 17:21 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم آبان 1386

قصه - دانه ی خوش شانس

 

 

 

 

سالها پيش، كشاورزي، يك كيسه ي بزرگ بذر را براي فروش به شهر مي برد.

 

 

 

 

 

ناگهان چرخ گاري به يك سنگ بزرگ برخورد كرد

 

 

 

 

 

 

 

و يكي از دانه هاي توي كيسه روي زمين خشك و گرم افتاد.

 

 

 

 

 

 

دانه ترسيد و پيش خودش گفت: من فقط  زير خاك در امان هستم.

گاوي كه از آنجا عبور مي كرد پايش را روي دانه گذاشت و آن را به داخل خاك فرو برد.

 

 

 

 

 

 

دانه گفت: من تشنه هستم، من به كمي آب براي رشد و بزرگ شدن احتياج دارم. كم كم باران شروع به باريدن كرد.

 

 

 

 

 

 

 

صبح روز بعد دانه يك جوانه كوچولوي سبز درآورد. جوانه تمام روز زير نور خورشيد نشست و قدش بلند و بلندتر شد.

 

 

 

 

 

 

روز بعد اولين برگش درآمد. اين برگ كمك كرد تا نور خورشيد بيشتري را بگيرد و بزرگتر شود.

 

 

 

يك روز غروب، پرنده اي گرسنه خواست آن را بخورد . اما ريشه هاي دانه آن را محكم در خاك نگه داشتند.

 

 

 

 

 

سالها گذشت و دانه آب باران زيادي خورد و مدتهاي زيادي در زير نور خورشيد نشست تا اينكه در ابتدا تبديل به يك درخت كوچك شد و بعد به درخت بزرگي تبديل شد.

 

 

 

 

 

حالا وقتي شما به كوه و دشت مي رويد. درخت قوي و بزرگي را مي بينيد كه  خودش دانه هاي بسياري دارد.

 

نوشته شده توسط عبدالهی در 10:32 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم آبان 1386

شعر کودکان

 

فرزندان ایران 

 

 

ما گلهاي خندانيم

فرزندان ايرانيم

ايران پاك خود را

مانند جان مي دانيم

 

 

ما بايد دانا باشيم

هشيار و بينا باشيم

از بهر حفظ ايران

بايد توانا باشيم

 

 

 

آباد باشي اي ايران

آزاد باشي اي ايران

از ما فرزندان خود

دلشاد باشي اي ايران

 

 

    

سروده آقاي عباس يميني شريف

نوشته شده توسط عبدالهی در 10:29 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و سوم شهریور 1386

"تو همه جا هستی"

شنيدم لقمان حكيم به پسرش چنين گفت‌: «اگر مي‌خواهي گناه كني‌، به جايي برو كه خدا نباشد...» به همه‌جا فكر كردم‌؛ به كوهستان‌، به آن سويش‌، پشتِ دامنه‌اش‌، آن سوي قله‌ي تو در تويش‌، نه‌... امكان نداشت كه تو نباشي‌ به اقيانوس‌، به آن سوي آن‌، به اعماِق خوف‌ناكش‌، به آن‌جا كه جاي هيچ كشتي و ناو نبود. آن‌قدر دور كه در دسترس خيالم هم نباشد؛ امّا نه‌... امكان نداشت كه تو نباشي‌. پس چه فكري بايد مي‌كردم‌. دنبال چه بودم‌. كدام سقف و سر پناهي كه زير آن بخزم‌، چمباتمه بزنم و گناهانم را رو كنم‌. بعد يكي‌يكي دوباره‌، از نو بشمارم‌شان و يك برنامه تازه بريزم‌. شيطان درِ گوشم مي‌گفت‌: «خلوت بهتر است‌. در خلوت هزار جور فكر سرِ آدم مي‌ريزد. هزار تا نقشه‌...» امّا كدام خلوت‌، كدام فكر، كدام جا و مكان و... چگونه‌؟ خدا كه در همه‌جا بود... هست‌... مگر مي‌شود كه خدا در جايي نباشد؟ لقمان حكيم مي‌دانست كه جايي نبوده و نيست و... نخواهد بود كه خدا نباشد. پس چه هدفي داشت از حرف خود؟ نشستم و به تو انديشيدم‌، و به بهشت نهج‌البلاغه‌ات كه درهاي خاتم كاري شده‌اش را در همه‌ي ساعت‌ها و لحظه‌ها به رويم باز مي‌كرد، و فرشتگان آيينه پوش‌، طبق‌طبق مهرباني را مي‌آوردند و از آن‌، پارچه‌اي‌ خوشبو به‌ تنم‌ مي‌دوختند. من‌ زار زدم‌ كه‌: «خدايا چه‌ كنم‌؟» گريه‌ كردم‌. به‌ عزّت‌ تو قسم‌ خوردم‌. آن‌ گاه‌ به‌ بهشت‌ نهج‌البلاغه‌ رفتم‌ و درختي‌ مثل‌ سرو، سايه‌اش‌ را بر سرم‌ ريخت‌. وَه‌... چه‌ خنكايي‌ داشت‌... و چه‌ لذيذ و لذت بخش بود. چشمه‌اي‌ قُل‌قُل‌ كرد و در يكي‌ از قُل‌هايش‌، جمله‌اي‌ از نهج‌البلاغه‌، توي‌ دفتر خيالم‌ ريخت‌: از نافرماني‌ خدا در خلوت‌ها بپرهيزيد؛ زيرا همان‌ كه‌ گواه‌ است‌، داوري‌ كند. (حكمت‌ 324 نهج‌البلاغه‌ امیرالمومنین(ع‌)) به نقل از تبیان
نوشته شده توسط عبدالهی در 17:57 |  لینک ثابت   •